تبليغاتX
دبیرستانی های فرزانگان آمل
سلام دوستان...
دوستای گلی که تاحال سرزدین به اینجا...
میخوایم جمع کنیم بریم...
ممنون از لطف همگیتون... وبلاگ نویسی واقعا حس و حال میخواد من کلا بیشتر وقتا تو نتم اما واقعا حس وبلاگ نویسی نیست... میبندیمش وبلاگو...ایشالله بچه های دیگه ی مدرسه یه وبلاگ باحال تر و کاملتر بسازن صفا کنیم واسه خودمون...
دیگه بدی خوبی هرچی دیدین حلال کنین...
از طرف اون 3 نویسنده هایی که خیلی تلاش کردن واسه اینجا خداحافظی میکنم... خداییش دوبارم سر نزدن که بیان پست بدن... ماشالله فعالیت... درس هم نمیخونن معلوم نیس چیکار میکنن اونااا:))
دیگه خدانگهداااااااااااااار
این گوی و این میدون.... دوستان فرزانگان کسی مایل بود وبلاگ رو ادامه بده یه پی ام بده به من حتما پسورد رو در اختیارش قرار میدم...
آی منم که دارین لابد ندارین؟ خوب ایمیل بزنین به اینجا behnaz_jalaly@yahoo.com
خوب خدانگهدار همگییییییییییییییییییییی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 2:12  توسط بهناز  | 

سلام دوستان...
بعد از مدت مديدي از گذشتن سال تحصيلي ما كه همچنان بي معاون به سر ميبرديم تازه 3 آذر ما(دقت كردين دقيقا تاريخ تولد خودمه) يه معاون آوردن واي كه چه معاوني... پا قدم متولد شدن من بود ...
اين معاون رو از كجا پيدا كردن خداوكيلي همه مون در عجبيم...
دهن همه رو سرويس كرد اين بشر...
مدرسه رو كرده سرباز خونه...
اوايل كه اصلا نميشد دو كلوم باهاش حرف زد اصلا از جو صميمي مدرسه ما خبر نداشت اينكه دانش آموزا از سرو كول معلم معاونا ميرن بالا....
خلاصه خيلي مهره اضافي بود اوايل...
كم كم ما بچه ها هم تحويلش نگرفتيم...
بچه ها كه هيچي معلم هامونم ازش به كل ناراضي بودن...
ولي خداوكيلي شديدا جو مدرسه رو متشنج و سنگين كرده بود...
خلاصه كاري كرديم باهاش كه خودشو وفق داده با مدرسه مون...
جاتون خالي پريروز اومده بود كلاس ما بنا رو گذاشت رو عذر خواهي و اين چيزا...
هي توجيه ميكرد كاراشو من واسه خاطر خودتون ميكنمو از اين چيزا...
خلاصه اينكه موفق شديم همرنگ خودمون بكنيمش ...
البته خيلي كار داره ولي خيلي از اولش بهتر شده خداروشكر...
به اميد بهبودي هرچه بيشتر معاونان تازه وارد در مدارس...
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:54  توسط بهناز  | 

بعد از مدت ها دوباره سرو کله مون پیدا شد...

پست قبلیمون مال ماه ۹ آبان بوده الان ۱۳ اسفنده   شرمنده میشویییییییییییییم

بچه ها میگفتن وبلاگو جمعش کنیم خودمم نظرم همین بود امشب خواستم بیام حذفش کنم دلم نیومد...

گفتم خودم بیام ادامه بدم از اون رفقای شفقی ما که کاری بر نمیاد که...

اتفاقات جالبی افتاده تو این مدت ...

مینویسم همشو...

بالاخره این وبلاگ قراره دفترچه خاطراتمون بشه مثلا ۴ سال دیگه اومدیم خوندیمش کلی صفا کنیم بخندیم واسه خودمون...

آدرس اینجارو هم به یکی از مسولین دادیم که سر بزنه...

از این به بعد نهایت ادب رعایت میشه البته بچه بی ادبی نبودیما کلا گفتم ...

بسم الله...

شروع میکنیییییییییییییییییم

خدایا به امید خودت

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:17  توسط بهناز  | 

سلام به همگیییییییییی

خیلی وقت بود نیومده بودیم

ماشالله سرمون اینقدر شلوغ شده که اصلا وقت نمیکنیم

خداییش کم کم داریم به قسمت های حساس فیلم چیز درس و مدرسه و اینا نزدیک میشیم

قراره ببرنمون سینمـــــــــــــــــــا...

فیلمش هم فکر کنم محاکمه باشه

حالا فیلمش زیاد مهم نیست مهم اینه که بچه ها با همیم

پارسال برده بودنمون فیلم ابراهیم خلیل الله خداییش از اول تا آخرش فقط کر کر خنده بود

حالا امسال بریم ببینیم چیکار میکنیم

فعلا ما رفتیــــــــــــــــــــــــــم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 5:15  توسط بهناز  | 

سلام بچه ها

چطورین

هستین هنوز؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 18:6  توسط sara  | 

ای بابا این مدرسه مون مثل اینکه سوتی بازاره به خدا

فقط باید بیاین سوتی بشنوین بخندین

خانم اکبری معلم نمونه ی شیمیه آمل رو که میشناسین

همونی که عکسشون تو روزنامه چاپ کرده بودن کنار کیک زرد( اینارو من نمیگما به خدا خودش گفته همشو)

اولین ساله که اومده فرزانگان

داشته حرف میزده واسمون یهو یک سوتی عظیــــــــــــــــم داد

داشت درباره شهید بهشتی ها حرف میزد گفت فرزانگان پسر

وااااااااااااااای سوتی به این عظیمی شنیده بودین تا حالا؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:40  توسط بهناز  | 

سلام

این درخواست از نویسنده های محترموبه

ببینین جون مادراتون آپ که میکنین براش موضوع هم بذارین

اخه واسه چی یادتون میره؟

منو ببینین همه اپام موضوع داره

پس موضوع یادتون نره نویسنده های محترم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:23  توسط بهناز  | 

اقا دیگه به اینجامون رسیدن

آی مسولین مدرسه ی فرزانگان کجایین آخه

بسه دیگه

چقدر بی مدیریتی

چقدر سهل انگاری؟

آقا ما یه سری بچه ها که با اتوبوس مدرسه رفت و آمد میکنیم اعتراض داریم به شمـــــــــا

آخه اینم شد مدیریت سرویس مدرسه؟

چرا وقتی ما این همه پول واسه استفاده از سرویس دادیم باید از اول تا آخر مسیرمون عین بدبختا وایسیم تو اتوبوس

خوب اگه ظرفیت نداشت واسه چی اسم مونو نوشتین؟

حالام که میریم اعتراض میکنیم میگین خوب پولتونو پس بگیرین و برین

واقعا خیـــــــــــــــــلی...

واقعا مسخره است

آبرو همه رو بردین با این مدیریتتون

خوب همون اول دهنتون باز نمیشد بگین که سرویس جا نداره؟

حالا که یک ماه گذشته ما کجا پاشیم بریم؟

آبرو هرچی مسوول و مدیر و معاونه بردین با این کاراتون

واقعا متاسفم برای همه ی مسوولین مدرسه ی فرزانگان آمل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:15  توسط بهناز  | 

سلام به همگی

در ادامه سوتی که نسیم نوشته بود یه اتفاق جالب دیگه هم افتاده بود که برمیگرده به ضایع شدن من پیش خانم حیـــــــــــــــــدری

بعد از سوتی که خانم شکری جـان لطف کردن دادن بعد از اون که خواستن اصلاحش کنن گفتن برای قبولی نماز روزتون صلوات(اینو برای جبران گفته بود)

بعدش من عین مونگولا اون وسط شروع کردم به دست زدن

یهو دیدم زیر ذره بین نگاه خانــم حیدریم

آقا بچه ها که از خنده خودشون ریسه رفتن من اون وسط آسمونو نیگا میکردم سوت میزدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:9  توسط بهناز  | 

ستام بچه ها منم اومدم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:39  توسط sahar  |